خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ز بامی که برخاست....

چهارشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۸:۲۹ ب.ظ
روی صندلی خودم را جا کردم و نشستم خانم کنار دستی ام گفت چقد قشنگ ست کردی مانتو و کفشتو،چه خوب با حجاب تونستی این رنگ انتخاب کنی....ناخود آگاه برگشتم به کفش هایم نگاه کردم کفش های عروسکی راه راه ریز سیاه و طوسی که وفتی می خریدم سی و شش برایم تنگ بود و سی و هفت توی پاهایم لق می زدآخر گفتم سی شش می برم بعدا جا باز می کنه  با رنگ مانتوی طوسی...لبخند زدم و  و گفتم اتفاقی....از پله های متروی انقلاب بالا می رفتم.پله ها که تمام شد تو جلوی م ایستادی.نفسم حبس شد.قلب م به تپش افتاد.دست هایم یخ کرد....فقط یک لحظه بود....تو نبودی کسی شبیه به تو بود. با همان قد...با همان چشم ها...با همان بو....فقط موهایش یک دست سیاه بود و مثل تو کنار شقیقه هایش سفیدی نداشت.....غصه چسبید به ته گلویم....تند رد شدم...دویدم.....دویدم.....خیابان را رد کردم.. رسیدم به کوچه ای باریک....کفش ها پاهایم را میزد...کنار جوب نشستم و کفش ها را در آوردم...نبات ته ذهنم داشت زار زار گریه می کرد....دلش می خاست تمام غصه را همان جا عق بزند....آسمان ابری بود...هر جا که می روم آسمان دلم ابریست و انگار اندوه بد سایه انداخته روی زندگی ام....

نمی خاستم این ها را بنویسم....می خاستم بنویسم شاید قبل از تمام شدن من این روزهای تیره تمام شود....


۹۷/۰۱/۲۹
نبات