خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

می دانی ناچارم به سفر....

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۰۸ ق.ظ

افتاده ام به جان اتاقم.تخت را جا به جا کردم.میز توالت راتکیه دادم به دیوار ارغوانی...قفسه کتاب ها را گذاشتم پایین تخت....یخچال را از برق کشیدم و تمیز کردم ....میوه های رنگی رنگی خریدم ..غبار آیینه را گرفتم.....و پرده توری سفید را شستم و رو تختی صورتی با گل برگ های ریز سفید و صورتی را پهن کردم دلمه های ریز با برگ مو درست کردم و...گلدان قرمز با برگ های ریز سبز گذاشتم کنار آیینه.....مثل مار زخمی به خودم می پیچم....درست نمی شود...خودم هستم که غلطم...جای غلط تمام اتفاق های دنیا ایستاده ام....جای تمام نداشته های دنیا ایستاده ام....نمی نویسم که نکند حال بد بخواهد به روزهایم سرایت کند...خوب نمی شوم....می نویسم....خوب نمی شوم...دارم هی تلاش می کنم...صب تا شب ...شب تا صب دارم می دوم که به آرزوهای کوچک بزرگم برسم...تلاش می کنم و می دوم...اما انگار نرسیدن شده سهم من....دارم  تمام زورم را می زنم که کشتی که خودم ساخته ام توی بیابان برایش دریا پیدا کنم که راهش ببرم...دریا نیست توی بیابان و آرزوهای من دارند خشک می شوند....اتقصیر من نیست...من دارم تمام تلاشم را می کنم هیچ چیزی برایم نمانده....از این حس پوچی و بیهودگی دارم به مرز مردن می رسم....توی اتاق راه می روم و جارو می کشم و دستمال می کشم و آهنگ گوش می کنم و می نویسم و پاک می کنم....زن قصه ام هنوز سر گردان توی شهر غریب مانده....اشک را با سر انگشت های م پاک می کنم ...موهای بلندم را آرام آرام جمع می کنم توی آیینه خیره می شوم به چشم های بی فروغ م....فکر می کنم کی شد که من هم مثل مرضیه بروم موهایم را کوتاه کنم و تا وقتی به خاسته ام نرسیدم و دست هایم کوتاه باشد از آرزوهایم موهایم را هم کوتاه نگه دارم........باید بجنگم....هنوز زود است برای تسلیم شدن.....فندوقی صدایم می زند....عمه....بر می گردم کف دستم گل ریزی می گذارد و می گوید برای تو، مراقب خودت باش ....بغض می کنم.....این دختر چرا دارد این همه زود بزرگ می شود؟چرا دلش نگران دل من است؟از کی دلشوره من را گرفته...چیزی برای م نمانده....جز آرزوهایی که دارند من را تا نا کجا می کشانند...کاش گم شوم....کاش پیدا شوم

۹۷/۰۵/۰۶
نبات

دوست داشتی چیزی بنویس  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">