خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دوست داشتی چیزی بنویس

از بر من سفر نکن....

چهارشنبه, ۳۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۱۲ ب.ظ

مرد نشسته بود پشت میز از نامم پرسید و آرام گفتم نبات...لحظاتی دقیق شد به چهره ام و بعدگفت یه خانوم مسنی بود تو همسایگیمون اون وقتا که بچه بودم و توی روستای پدری زندگی می کردیم اسمش نبات بود یه خانم ریزه میزه بود دستاش حنا داشت اما موهاش سفید بودو بلند....حیاط خونش تنور داشت که نون اهالی روستا رو می پخت اسمش نبات بود....لبخند می زنم و می گوید بعد از اون نبات هیچ وقت اسم نبات نشنیده بودم.....می گویم اسم مستعارم نه خود واقعیم...نبات شما باید تا همیشه بوی نون تازه بده....سرم را تکیه می دهم به شیشه تاکسی و تا خانه فکر می کنم به خود واقعیم....به نقابی که روی صورتم می زنم هر روز و توی این شهر هزار تو زندگی می کنم....

وقت هایی که دلم می گیرد وقت هایی که کرخت و بی حسم....وقت هایی که دلتنگی تا مغز استخوانم رفته وغم خانه کرده توی دلم....موهایم را شانه می کنم و لباس زیبا تن می کنم و  آهنگ شاد ترکی می گذارم و به نبض بی حوصله گی هایم عطر می زنم.می رقصم و شاد می شوم...این یکی ازلذت بخش ترین کارهای است که برای خودم...خود واقعیم می کنم و دوست دارم....

خدایا می شود در گوشت چیزی بگویم....لطفا....حالا می فهمم چرا من را هیچ دوست نداری....حالا می فهمم و تو حق داری....


۹۷/۰۵/۳۱
نبات

دوست داشتی چیزی بنویس  (۰)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">