خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

پشت کرده بودم به آقا جان و داشت موهای م را شانه می زد و زیر لب آواز می خواندو تارموهای سفیدم را می شمارد.هی قربان صدقه ام می رفت ..گفت ببین چه اسم قشنگی برات انتخاب کردم...زهره....قبل ترها فکر می کردم اسمم باید پر از نور باشد تا تو عاشق م شوی....من بتوانم یک زندگی عاشقانه بسازم....یک خانه با پنجره های بزرگ رو به نور...گل های شمعدانی کنار حوض...یک خانه امن پر از آز آرامش و شادی....وقتی 17 ساله شدم کادوی تولدم 17 شاخه گل رز زرد بودو یک آهنگ زهره از داریوش رفیعی....اولین بار بود که نامم را توی صدای آرام و دلنشین میشنیدم که دوست داشتم... فکر می کردم با زهره نمی شود عاشقی کرد....حالا تو  اسمم را به زبان می آوری و هزار گل کنار اسمم می نشیند...

۲۰ دی ۹۹ ، ۱۶:۰۹
نبات