خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

دلم ،من را می کشاند امام زاده....امام زاده خلوت است...زنی جوان کنار ضریح نشسته ودست برده قبه های ضریح را گرفته و زمزمه میکند....نمیدانم کجای دنیایش سخت شده که زن هم دلش راه امازاده را گرفته.....زیارت نامه را میخوانم و از دور روبه روی ضریح می ایستم و سلام میدهم و بعد می روم سراغ گهواره علی اصغر....تکانش میدهم....زمزمه میکنم...علی لای لای....بالام لای لای...گولم لای لای.... پر میشوم از التماس...سرم را میگذارم روی گهواره....اشک هایم بی صدا قل میخورد روی صورتم....زن کنار ضریح از دل سوخته اش میگوید...از چشم های اشک بارش...از ارزوهای کوچک و بزرگش...ارام و راحت حرف های دلش را میگوید...حرفم نمی ایدهیچ وقت هم نیامده....بلد نیستم بقچه دلم را باز کنم و بگویم....هق هق م تمام امام زاده را میگیرد....انگار ارام شد......گهواره را تکان میدهم تا دل رباب ارام شود....زن برای علی اصغر نذر میکند...من چیزی ندارم نذر کنم جز کلمه....من برای علی اصغر کلمه آب را نذر می کنم....

۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۳:۳۵
نبات