خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

فرزدق از کوفه خبر می اورد...به حسین می گوید مردم دلشان با توست اما شمشیرهایشان را برای بنی امیه تیز کرده اند...به حسین می گوید آن ها که پسر عمویت مسلم را کشتند چطور میتوانی به ان ها اعتماد کنی؟

حسین اشک هایش جاری می شود وبداهه شعر میگوید....

فان تکن الدنیاتعدنفیسه فدارثواب الله اعلی و انبلُ

و ان تکنالابدان للموت انشات فقتل امری بالسیف فی الله افضل

و ان تکن الارزاق قسمامقدرافقلهحرص المرءفی الرزق اجمل

و ان تکن الاموال للترک جمعها فمابالمتروک به الحریبخل

اگر لذات دنیوی با ارزش به شمار اید،سرای پاداش الهی از ان برترو ارزشمندتر است

اگر بدن ها برای مرگ افریده شد،شهادت درزیرضربات شمشیردرراه خدابهتر است

اگرروزی ها به تقدیرالهی تقسیم شده،حریص نبودن در طلب روزی زیبا تر است

و اگر اموال و و دارایی برای واگذاشتن جمع اوری می شودچرا ازاد مردان در بذل و بخشش ان بخل بورزند؟

حسین میگفت و زنی ان طرف تر توی کجاوه دلش از درد خون میشود....دست هایش می لرزد ...چشم هایش باران زده میشود....طفل شش ماه اش را به سینه اش فشار می دهد....تا قلبش متلاشی نشود....


۲۲ مهر ۹۴ ، ۱۵:۲۳
نبات