خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

درمحضر خدا:میدانم باید ارام بگیرم....میدانم جز تو کسی برایم نمانده....میدانم تو تنها پناه دل خسته ام هستی....میدانم تو بهترین ها را میخواهی....میدانم که باید به تو اعتماد کنم....می دانم تو صلاحم را بهتر و بیشتر از هر کسی می دانی.....میدانم تو بخشنده تری....می دانم تو مهربان تر از ماه مان خوب و مهربانم هستی....می دانم....به خود خودت قسم می دانم....اما دلم است دیگر....بی تاب است و بی قرار....مثل کودکی که پشت ویترین مغازه عروسکی دیده و پاهایش را به زمین میزند و میگوید من اینو میخام ...گریه میکند و بی حیا بازی در می اورد....ماه مانش ته کیفش پولی ندارد که عروسک بخرد را نمیفهد...نیست نمی فهمم....لطفا مثل ماه مان من را با سیلی راهی خانه نکن....ارامم کن....اینبار دعوایم نکن....اینبار صدایت را بالا نبر....اینبار بغلم کن....خدای خوب من ارامم کن.....لطفا

با من تماس بگیر خدایا

حتی هزار بار

وقتی نیستم

لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار.عرفان نظر اهاری


۲۱ مهر ۹۴ ، ۲۲:۴۱
نبات