سحر همیشه میگفت نبات چرا دوستات این شکلین؟....تو بینشون وصله ناجوری....اصلن حرف مشترکی دارین؟....من می خندیدم و میگفتن ماهن ماه....ان روزها با موهایی که فرق راست باز میکردم....تل نقره ای بینشان می نشاندم.....با مانتوهای کوتاه بالای زانو ورنگی رنگی و سر استین های گل گلی.....با دخترهایی که مقنعه اشان را تا جلوی پیشانیشان می اوردند....ساق دست می پوشیدند و پشت جوراب را میکشیدن جلوی پاهایشان.....جلوی چادرشان را چرخ میکردند و ارام حرف می زدند.....مردهایی که یقه اخوندی بودند و ریش داشتند و موقع حرف زدن زمین را نگاه میکردند....ظاهرم فرق میکرد اما باورم با ان ها بود....با زندگی خصوصی و رفتارهای یک درمیان و ریا و ایناها کاری نداشتم.....یک سفره بزرگی به نام دین باز بود و من هم دست دراز میکردم شاید چیزی هم نصیب من شود.....اگر دعای بود و وقت داشتم شرکت میکردم....اما مسبب هیچ مراسمی نبودم...دست به قلم بودم برای خودم مینوشتم و ان ها توی ماهنامه اشان چاپ میکردن....من شعر میشدم و ذوق....ان ها می گفتن هیس صداتو نامحرم میشنوه.....سحر از ان ها بیزار بود...مقید به چیزی نبود....اصلن نمی دانم دین و مذهبش چیست.....اما دختر رو راستی است...دروغ ندارد...خرده شیشه ندارد....یک رنگ است....توی انتخابات هشتاد و هشت گفت هرکس رنگ خودش....اما دوستی یه رنگه اونم رنگه عشق.....خندیدم....خندید.....همان روزها هم دخترهای چادری و مردهای ریشو چپ چپ نگاهم میکردند و من رنگم را قایم میکردم و ان ها میگفتن دین از سیاست جدا نیست و رنگتو بگو.....من به شوخی و خنده میگرفتم میگفتم دین یعنی یه رنگی....دلشان صاف نبودبا من....چند روز پیش که نظر کاملا شخصی و احساسی و عاطفی خودم را درباره مکه گفتم ....گفتم که مردم برای ان رسوائی که بار اوردن نباید میرفتن ...پول حجاج راعربستان سلاح میخرد بچه های یمن رامیکشد....هنوز حرفم تمام نشده بود که گفتن خفه...تو نمیخواد حرف بزنی....مراجع عقلشون اندازه تو الف بچه نمیرسه؟....تو داری برای ولی فقیه تعیین تکلیف میکنی؟....تو کی باشی که بگی باید.....این همه نخبه و دانشمندباید تعیین نمیکنه...سرانه ایران تو حج فقط دو درصده....انگار که من دست نشانده امریکا یا اسرائیل بودم...انگار من بمب اتمی امریکا بودم....من جاسوس بودم.....یکی از خانم ها گفت من یهودی شده ام.....من تفکر وهابی دارم....یکی گفت تفکر یه دختر بیست و هفت ساله اینه....بغض هایم را قورت دادم ....سحر گفت بمیر حقته.....نه اینکه خدای نکرده بخواهم این تیپ ادم ها راقضاوت کنم و همه را به یک چشم ببینم....اما دیگر دلم نمیخواهد با این گروه حرف بزنم....احتمالا جهنم در انتظار من است که این ایه یادم رفته که خداهه توی کتابش گفته مکه را خالی نگذارید.....
+محبوب من
اقایی کن منو به غلامی بخر
یه پول سیاه بفروشمو دوباره مفتی بخر
ارزون ترین جنس حراجی میشم
دور تو میگردمو حاجی میشم*اعلا