عروس وسط سالن آذری می رقصد و اقای داماد برایش دست می زند....عروس دور داماد می چرخد....عروس زیبا نیست....اما مگر می شود کسی آن لباس بلند سفید و تاج ملکه سرش باشد و زیبا به نظر نرسد.....حوصله حرف زدن ندارم....دختر دایی می پرسد چرا ارشد ثبت نام نکردی؟....دلیل منطقی ندارم که چرا هر سال می روم دفترچه می گیرم ان هم ن تومن و بعد قبول شدن هم می گذارم برای سال بعد....کسی قانع می شود وقتی بگویم حسش نیست؟.....باور کنید حسش نیست.....اشاره میکند به دختری که همسایه بودیم در خیابان ولیعصر ...از نیمرخ انقدر زیبا بود که دلم رفت که تمام صورتش را ببینم....انگار که سنگینی نگاه را حس کند برمیگردد...زل می زنم به چشم های طوسی عسلیش....فکر میکنم خدا وقتی خاسته این چشم ها را بیافریند حالش خوب بوده لابد که این همه زیبا افریده....لبخند میزند ولبخند میزنم.....اگر دخترک با ان نگاه مهربانش بداند که دل یک شخصیت انتی سوشال را با لبخندش گرم کرده تا همیشه مینشیند رو به رویم لبخند میزند....دلم میخاست توی خانه بودم لم میدادم روی مبل کنار پنجره و یک فنجان چای میریختم و رستاک گوش میدادم و سعدی میخواندم......اما نشسته ام روی صندلی که راحت نیست.....بین ادم هایی که دوستشان ندارم....من چرا ادم های دورو برم را دوست ندارم....چرا فکر میکنم رابطه خونی هیچ نسبتی به میزان محبت ادم ها به هم را ندارد؟اگر برای خاطر ماه مان نبود هیچ وقت توی مهمانی هایی که دوست نداشتم شرکت نمی کردم.......دختر دایی گوشی ایفونش را در میاورد صفحه تلگرامش را برایم میخواند فرت فرت پیغام می اید.....برایم از گروه هایی که عضو است میگوید من غمگین می شوم که چرا من این همه تلخم....چرا نمیتوانم مثل بعضی از دخترها عضو یکی از همین گروه های معمولی شوم....جک های بی ادبی را بخوانم قهقهه بزنم...شعرهای یونان و نزارو گروس را که انقدر توی این شبکه های روشن فکر نما ها دست به دست چرخیده که چرک گرفته حال ادم بهم میخورد را بخوانم به به چهچهه کنم.....چرا من نمیتوانم عاشق کوتاه نوشت ها شوم؟.....دختر دایی از بچه های دوره مدرسه میگوید که عضو گروه بچه های مدرسه ایران شهرمان هستن.... از فاطمه میگویدکه معلم است....از ان معلم هایی زیبای که بچه ها عاشقشان میشوند.....از سارا میگوید که شده عروس خانم ناظم مدرسه امان.....ازفریبا دختر ان کتاب فروشی میگویدکه قصه عشق ودلداگیشان توی پیش دانشگاهی زبان زد شده بود حالا صاحب دوقلوها شده......زل می زنم به دخترهایی که وسط سالن زیبا می رقصند....چشم هایشان برق می زد....لب ها می خندید....صورت ها همه شاد بود....ذوق بود و شوق...امید بود و ارزو....من حسود می شوم به ان همه شادی و شوق.....دلم می خاست بدزدم ان همه برق چشم ها راکه پر بود از امید.....ببرم و یک جا برای خودم قایم کنم...ببرم بریزم توی تک تک لحظه هایم که پر شده از غم و دلتنگی....پووووف که نمی شود....
+دلتنگ م عجیب برای مرد...
*عنوان سهراب