توی یکی از این شبکه های مجازی عضو شده ام....ان هم به اصرار سمیرا تا با این شخصیت ادم گریزیم مبارزه کنم....چند روز پیش توی همایش چند نفرشان را سمیرا برایم معرفی کرد....بعد هم توی یک کافه جمع شدیم و گفتیم و خندیدیم.....بین ان ها یک مرد بود...مردی که موقعیت اجتماعیش تمام ارزوی من است....مردی که توی حوزه کاریش موفق است....دوکتاب چاپ شده دارد...شرکتی بنام دارد.....تدریس میکند...جزو پژوهشگرهای شهرمان است....ان روز خیلی حرف زدیم.....همان شب برایم پیام می دهد چقدر خوب می خندید....من شکلک زرد رنگ خنده را برایش می فرستم....امروز برایم پی ام میدهد که
میشه ببینمت
من:اگه بچه ها باشن منم میام
نه تنهایی میخام بیشتر بشناسمت
من:منو؟
میدونی که متاهلم اما زنم مثل تو نیست میخام باهام صمیمی تر بشی تو شاد و مهربونی و میخام بهم محبت کنی تو سرشار از احساسی و....کسی از این رابطه چیزی نمیفهمه
من:ببخشید میشه تمومش کنید....
.
.
.
سمیرا می گوید دختر تو ارزوی خیلیای....من بغض می شوم که ارزوی کسی که ارزویم بود نبودم......
.
.
.
خسته بودم افتاب پاییزی داغ تراز افتاب تابستان میسوزاند....پیر زن کنار خیابان ایستاده بود.... گوژپشت بود و عصایی در دست....دست هایش را می گیرم و می برم ان سمت خیابان....لبخند می زند و میگوید خدا بچه هاتو نگه داره....می گویم ازدواج نکردم....صورتم را میگیرد بین دست های چروکیده اش و می بوسد و میگوید منو ببخش بخدا نمیخاستم ناراحتت کنم دخترم....لبخند می زنم و میگویم عب نداره
.
.
.
قضاوت با شما:)
۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۱:۲۳