خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

الحمدالله الذی ادعوه فیجیبنی و ان کنت بطیئاحین یدعونی

و ستایش خدای را که هر گاه میخوانمش او پاسخم دهد،اگر چه وقتی میخواندم به کندی پاسخش می دهم.....*ابوحمزه ثمالی

در محضر خدا:صدایت را نشنیدم توی آیه های روشن قران....از عطر تنت مست نشدم کنار سجاده ی سبز....اینبار نور صورت ماهت چشم هایم را نزد....توی روزهای تاریک بودم...توی روزهای فراموشی....همبازی شده بودم باشیطان....چشم هایم را از تو دزدیده بودم.....حواسم پرت شده بوداز بودنت....مهربانی ات را از من نگرفتی.....توی روزهای که میدویدم و نمی رسیدم نعمت هایت را قایم نکردی.....یکهو امدی....از پشت بغلم کردی.....صورتت را گذاشتی روی صورتم....دست هایم را گرفتی توی دست هایت.....ارام توی گوشم زمزمه کردی دخترک بازیگوش با شیطان بازی میکنی؟.....من از شرم رنگ به رنگ شدم ....



۱۲ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۲
نبات