خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

چرخیدم به طرف پنجره...هوا تاریک بود فکر کردم ساعت هاست که خوابیدم و شب شده.....ساعت را نگاه کردم.....هنوز عقربه ی کوچک روی چهار نرسیده....هوا ابری بود آنقدر خسته بودم که خوابم برده برد روی کتاب و هایده داشت برای خودش میخواند.....صدای خواهرک که با ماه مان حرف میزدن را می شنوم.......خواهرک از بگو مگو های مهتا با خانواده همسرش سر خرید عیدی تعریف میکند و بعد از تمام شدن تعریف یک اتفاق از ماه مان می پرسد چرا این دختر اینجوری؟چرا یه ذره حجب و حیا نداره؟انگار نپوشیده نخریده ندیده....هر چی بهش میگم انگار نه انگار...چشم هایم را می بندمو فکر میکنم....شما ها هم رسم دارید برای نو عروستان عیدی ببرید؟....ما رسم داریم دختر وقتی نامزد است هر عیدی که باشد خانواده همسرش برایش عیدی بیاورند.... عیدی می برند که دل نو عروس را باهدیه های رنگی رنگی شاد کنند....اما انقدر توی این خرید هابرای عروس داغ به دل عروس می گذارند که تاهمیشه عمر بهترین روزهای زندگی عروس تلخ ترین خاطره ها را برایش می سازند.....پر از قهر و بگو مگو و بغض های فروخورده....رفتارهایی که توی خرید از طرف خانواده همسر میبینند کینه میشود برایش تا ابد دهر....همیشه میگویم دختر و پسر قبل از عقد بهتر است باهم یک خریدی بروند...بروند خرید تا اقا پسر بداند دختر چه سلیقه ای دارد؟پا به کدام مغازه میگذارد و دست روی کدام اجناس میگذارد که بخرد.....تا بشناسندرفتار یکدیگر را....تا دختر بداند این اقا پسر دست میبرد توی جیب خودش یا جیب مبارک اقای پدر؟.....تا دختر بداند قرار است خرجی اش را پدرشوهر بدهد یا اقای پسر با سرمایه ی خودش امده جلو هر چند ناچیز....خواهر و مادر اقای پسر اجازه میدهند خودت انتخاب کنی یا مثل یک چیز سرت را بیاندازی پایین و هر چه انها گفتن را انتخاب کنی جز چشم چیزی نگویی....میفهمی که اقای پسرک انقدر بزرگ شده که بداند هر کسی برای خودش جایگاهی دارد و باید بتواند بین مادر و زن درست رفتار کند.....بین خریدها وقتی مادر شوهر گفت این مناسبته انقدر دخترک را بخاهد که بگوید مادر اجازه بدین خودش انتخاب کنه چون قراره عروس خانوم استفاده کنه.....یا هنوز اقای پسر چشمش دنبال دهان مادراست که ببیند چه میگوید.....تا ببیند این اقای پسری که قرار است یک عمر باهم زیر یک سقف زندگی کنید خسیس است؟یا حاتم طاعی است؟....حسابگرانه خرج میکند یا الله بختکی و حساب فرداهایش را نمیکند...اقا پسر ببیند دختر خانم بلد است قناعت را یا فقط میخواهد خرج کند....ایا میتواند احترام بزرگ ترها را نگه دارد؟....ایا میتواند بدون قهر و بی احترامی به نظر دیگران نظر خودش را بگوید در کمال ارامش با دیگران خصوصا مادر و خواهرتان کنار بیاید.....ایا چیزی که میخواهد بخرد را از ته دل دوست دارد و پسندیده یا برای چشم دراوردن دخترهای فامیل میخواهد بخرد.....لباسی را انتخاب میکند را خودش پسندیده یا چون فلانی که خیلی باکلاس است برداشته او هم میخواهد بردارد....اقای داماد حوصله میکند پا به پای دخترک تمام مغازه ها را بگردند تا دخترچیزی که باب میلش است را انتخاب کند یا توی اولین مغازه دخترک انتخاب کند و برود پی کارش.....خرید هایشان بر اساس نیازهایشان است یا بر اساس مارک دار بودنشان........میتوانی بفهمی طرفت با حوصله است یا زود جوش می اوردو...خسته میشودنق میزند یا ارام است و لبخند میزند و لذت می برد حتی اگر خسته باشد.....خسته که شدین از خرید بلد است تو را مهمان یک بستنی کند یا تو را خسته و تنشنه و گشنه بعد کلی خرید می برد جلوی در مادرتان پیاده میکند و خداحافظ؟...خرید خوب است و اگر کسی بگوید برای من مهم نیست برای هدیه که ادم حرف نمی زند دروغ می گوید...مهم است پول مهم است اینکه برایت چه چیزی میخرند مهم است....اختلاف ها و دورشدن و سرد شدن ها از همین نقطه شروع می شود.... اگر فکر میکنید این مال دهاتیاست وادم های کم سواد ندید بدید....نه اشتباه میکنید دهاتی ها برای عروسی و کارهای خیر حاضرند فرش زیر پایشان را بفروشند تا عروسشان را راضی کنندحاضرند تمام دنیایشان را بدهند تا نوعروسشان لبخند بزنددیده ام که دارم میگویم....باورکنید اگر عروس دهاتی ها شوید خوشبخت ترین هستید چون اقای داماد همان شاهزاده ایست که با اسبش امده نه ماشین گران قیمتی اش......این قصه ها برای ادم های شهری  تحصیلکرده بی سوادی است که چیزی نیستن اما میخواهند با همین هیچ بودنشان پز بدهند.....فکر میکنند عروس هم یکی از دارایی هایشان است که میتوانند هر جور که دلشان بخواهد با او رفتار کنند.....از من به شما وصیت اقای کاکل زری خانوم ناز نازی قبل از عقد لطفا لطفا باهم بروید خرید....اگر میخواهید بیشتر و بهتر طرفتان را بشناسید یک سفر یک روزه باهم به شهری نزدیک بروید صبح زود بروید برای شب برگردید.....با این کار ابرویتان نمی رود گناه نمیکنید خانواده هایتان میدانند اسیر احساس زود گذر نشوید.....لطفا قبل از بله گفتن همدیگر را بشناسید با این تجویز غلط احمقانه که بعد از ازدواج درست میشه خودتان را خاکستر نشین نکنید....اگر پدر و مادرها قدم پیش می گذارند و پشتتان می ایستن تمام پرخاشگری و اعصبانیتان را گذاشته اند پای نیازهای جنسیتان ....فکر میکنن اگر نیازتان رفع شود ارام می شوید و زندگیتان گل و بلبل می شود....یادشان رفته که باید کنار این نیاز چیزهای دیگرتان هم رشد کرده باشد مثل مسئولیت پذیریتان...درست است که سنمان بالا می رود اما انقدر توی خانه بی مسئولیت بوده ایم انقدر پدرومادرمان سختی کشیده اند و با این فکر غلط که دوست نداریم بچه هامون اذیت بشن ما را ناز نازی بار اورده اند که تحمل یک شکست کوچیک را هم نداریم...یک دختر 20ساله ی الان به اندازه یک دختر 10سال نسل قبل مسئولیت پذیر نیست پسرها را هم که میدانید دیگر سکوت کنم قشنگ تر است.....این نسل طاقت گذشت ندارد....این نسل کم حوصله است....دخترک م پسرک م لطفا کسی را انتخاب کنید که بعد از 50سال زندگی مشترک احساستان فقط و فقط احساستان مثل روزهای اول اشناییتان باشد عاشقش باشید و دوستش داشته باشید....وقتی بعد از میلیاردها بار که میبیندیش دلتان برایش بلرزد....دلتان بلرزد و قلبتان به تاپ تاپ بیفتد....لطفا بیشتر همدیگر را بشناسید این امار غلط طلاق را هی بیشتر بیشتر نکنید.... این ازدواج هایی که به یک سال نمی رسد که شیرازه اش از هم می پاشدبرای نداشتن شناخت است.....


+میدانم این نوشته مثل زیر انداز 40تکه ی خانوم جان است و منسجم نیست من تمام دغدغه ی ذهنیم را نوشتم همین 


۰۹ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۲
نبات