باید اعتراف کنم آنقدر ها هم که فکر می کنم قوی و محکم نیستم..... هنوز هم با حرفی بهم میریزم.....باید اعتراف کنم قبل ترها محکم تر بودم....حتی اگر حرفی حال دلم را بهم می ریخت صبوری می کردم و ارام بودم...اما الان....نمی توانم....با حرفی بغض می شوم و اشک پشت چشم هایم جمع می شود....بغض چنگ می اندازد به گلویم که صدایم می لرزد و نمی توانم حرف بزنم....خسته ام 6 ماه اول سال گذشته من هنوز کارهای ناتمام زیادی دارم....اگر ربات شوم بدون خستگی هم کار کنم باز هم اخر سال وقت کم می اورم...انگار توی لحظه هایم برکت نیست....صبح زود بیدار می شوم و تا اخر شب کار میکنم اما باز عقب می مانم.....کتاب های نخوانده ام دارند زیاد و زیاد تر می شوند....اهنگ های که امسال خواننده های محبوب م خوانده اند را هنوز وقت نکرده ام یک دور کامل گوش کنم....میخاستم تابستان دل به دریا بزنم شده فقط برای یکبار بروم تهران بنشینم تئاتر نگاه کنم که نشود جزو حسرت های زندگیم.....دوس دارم بروم پیش آقای شهردار اعلام کنم چرا سینمای شهر ما تعطیل است همیشه؟.....توی تمام عمرم فقط یکبار سینما رفتم ان هم برای دیدن کلاه قرمزی....یعنی برمیگرددد به سال ها دور....سینمای شهرم متروکه است....
توی اینه نگاه نمیکنم....چشم های نبات دیگر معصوم نیست و من متنفرم از این نبات....من نبات معصوم را میخواهم....
ماه مان اتاقم را مرتب کرده ان هم وقتی من نبودم....قفسه کتاب خانه ام را میدهد بیرون....کتاب هایم هم راهی انباری می شوند....فرش اتاقم را عوض میکند....سیستمم را از کنار پنجره اورده این سمت اتاق....میگوید هوا سرد میشه کنار پنجه سوز میاد....من حرص میخورم و بغض میشوم حرفی نمی زنم.....عکس نویسنده های محبوبم را که زده بودم به دیوار ماه مان همه را کنده و ریخته توی سطل زباله ...عکس های خودم را زده به دیوار بزرگ صورتی اتاق.....بغض شدم و حرفی نزدم...گل هایی که سال هاست خشک میکنم و را در نهایت بی رحمی ریخته توی زباله .....دیوار اتاقم پر بود ازیادداشت ها و شعرهایی که دوست داشتم....همه را ریخته توی زباله....گلدان های شمعدانی و حسن یوسفم را برده داده همسایه که دستت خوب نیست و گناه دارن .....سی دی هایی که روی میز مطالعه ام بوده را جمع کرده داده در برابر اعتراضم میگوید جاش که رو میز نیست فک کردم خش دارن به دردت نمیخورن ریختم زباله....کمد لباسم را باز کرده و تمام لباس هایی که با ان ها کلی خاطره داشتم و میخاستم یک روزی به گل دخترکم نشان بدهم را ریخته بیرون......میگویم خجالت نکش بیا منم بنداز دور....
اخرین باری که نبات چشم هایم معصوم داشت....11 اردی بهشت بود....داشت راهی اعتکاف می شد....وقتی برمیگشت معصومیتش جا ماند انجا....
به هم ریخته ام....خسته ام....کم حوصله ام....دلتنگم...بی قرارم.....مضطربم....بی پناهم....گمم....گریه ام زیاد شده......ترس هایم سر به فلک کشیده شده....صبرم کم شده...حسرت هایم زیاد...آرزوهایم کم....توکلم کم شده.....خدا گم شده....من سردم است....
درمحضر خدا:مهربان خدای خوبم....باش....لطفا باش....همین قدر ارام و مهربان.....همین قدر صبور......
*آنقدر دنبال زندگی دویدم که برید دلم....