چادرم را گم کرده ام....چادری که ساده دوخته بودم فقط یکبار سر کرده بودم.....چادری که آنقدر سبک بود که حس نمی کردم چادری روی سرم دارم....آنقدر نرم بودکه دلم نمی امد سر کنم....تمام خانه را زیر و رو کردم نیست که نیست....دلم هم نمی اید بروم چادرنو بخرم.....خیلی دوستش داشتم....آدم چیزی را که گم کند تا ابد چشم هایش دنبال ان می گردد....مثل چشم های من که دنبال خدا میگردد....نمیدانم کجا و کی گم کردم خدای مهربان م را....ماه مان میگوید هر چی که دنبالش باشی پیدا نمیشه بی خیالش که بشی پیدا میشه......من هم باید بی خیال خداهه شوم تا پیدایش کنم؟.....
تلخ تر شده ام....زود رنج تر....عصبی تر....نق نقو تر....دنیایم دارد تاریک و تاریک تر می شود....نمیدانم قرار است تا کی این همه سرگردان باشم.....
درمحضر خدا:آنقدر بد شده ام...انقدر نفرت انگیز....که اگر تو هم ببخشی....اینبار من خودم را نمی بخشم......خداهه امشب بیایم توی بغلت با موهایم بازی کنی....برایم قصه روزهای خوب را بگویی....خداهه چند شب پیش وقتی پشت گردنم را بوسیدی تا خود صب داغیش را حس کردم....میشود امشب و تمام فرداها هم ....خداهه پیدا شو....پیدا شو....
*شبا از فکرش نمی تونم بخوابم....