مامان پری می گفت بینی فندقی ات باد کرده.....چند بار خاستم ببینمت اما انگار ....دوست نداری؟مامان پری می گفت خجالت می کشی از من؟از کهنه رفیقت....دلم میخواهد بگویم دلم برایت خیلی خیلی خیلی تنگ شده.....دلم میخواهد بگویم کهنه رفیق من و تو که این حرف ها را نداریم ماه پری من هر چقدر هم چاق و گلمبه و زشت شوی باز هم برای من ماه پری هستی....سمانه....لابد توی اشپزخانه کوچیکت با شکم برامده و پیراهن بلند گل گشادگل گلی که مامان پری برایت دوخته راه می روی و اشپزی میکنی.....سر مهدی غر می زنی که برو بیرون بزار کارمو بکنم....یا اینه و شمعدان کنار بوفه ات را دستمال میکشی نق می زنی این همه گردو خاک از کجا اومده......یا روی مبل نشستی و موهایت را می پیچی دور انگشت های ظریفت زل می زنی به عکس های عروسیت.....سمان دارم گریه میکنم دارم به تو فکر میکنم و گریه میکنم...از این همه دور شدنمان...از غریبه شدنمان...سمانه این اولین مهر ماهی بود که امد و رفت به رسم هر ساله تبریک نگفتیم دوستیمان را.....سمانه دلم برایت تنگ شده....برای زیاد حرف زدنت...خندیدنت....برای حرف های یواشکی مان.....دارم این ها را از سر دلتنگی می نویسم.....می دانی نبات دلتنگ بد اخلاق است....نبات دلتنگ بد است.....هفت سال پیش بود که مهدی امد و دست تو را گرفت و برد.....هفت سال پیش بود که برایت نوشتم تو به ندیدن های من عادت میکنی و من به نبودن هایت.....دیدی حرفم چقدر راست شد؟....هفت سال باورت میشود؟....هفت سال است که باهم بودن هایمان کم کم کمرنگ تر شده....مِهرمان را که نگفتم دخترک ناز نازی من.....مهدی هنوز هم حسود است به من؟....امروز بین اهنگ های قدیمی یادم به زهره داریوش رفیعی افتاد .....یادت هست بین سی دی های مهدی پیدا کرده بودی و دزدکی دادی به من گفتی ببین چقد قشنگ گفته اسمتو......الان زمزمه میکنی یاد باد ان روزگاران را یاد باد...سمانه گم شده ام .....نمیدانم کجا....اما هر چقدر بیشتر دنبال خودم میگردم بیشتر گم میشوم.....موهایم را که فرق باز میکنم یک تار موی سفید میبینم....تار موی سفیدی که خبر از .....میترسم از لحظه های عمری که دارد به باد می رود.....میترسم از نباتی که تلخ ِتلخ می شود....بیست و هشت ساله شده ایم باور میکنی.....انگار همین دیروز بود که یازده ساله بودیم و با مانتو شلوار طوسی رنگ و مقنعه سرمه ای کنار جدول راه میرفتیم و پرسیدی ابنبات میخوری؟.....راه این دوستی باز شد....سمانه دارم نبودن هایت را گریه میکنم دخترک مهربانم....تمام زندگی من پر شده از حسرت و اه....نگذار حسرت شوم که قشنگ ترین روزهای زندگیت را وقتی ان کوچولوی نازی که در وجودت پنهانش کردیتکان میخورد را نبینم....بگذار دست بکشم روی شکم بر امده ات و برایش بخوانم
اتام توتام بن سنی....شکر قاتام بن سنی ....
آغشام بابای گلاندا...گوجاقونا اتام بن سنی....
اِوه سوپرر توز ایلر....حامام گدر ناز الر....
ال ایاخ تورپاخ ایچینده....ناز الر دیر یومور....
اتام توتام بن سنی......
سمانه کهنه رفیق تا همیشه روزگارم دوستت خواهم داشت.....
۰۵ مهر ۹۴ ، ۱۷:۳۷