باید یک گوشه از دلم بنویسم....باید یک جایی از زندگیم بزرگ ودرشت بنویسم دخترک خدا خنده میزند به روی ماهت....چرا خدا را اقای اخمو و خشم الود میکشی توی زندگیت؟...بفهم که ان ارامشی که توی دلت هست را هیچ وقت به تو نمی دهد....خودش گفته توی کتابی که بر چشم هایت حق دارند....و انسان در رنج افریده شد....پس چرا به دنبال ارامشی؟دخترک دیوانه زندگی تو مثل اب است باید عبور کنی از دل سنگ های ریز و درشت روزگار.....تو باید بروی...تا همیشه...اگر یک جا بمانی میگندی....میمیری دخترک....شاید سنگ های زندگی تو همین هاست رفتن ها و نرسیدن ها....دویدن های همیشگی...همین ارزوهای نصف و نیمه....همین خاستن ها و نشدن ها.....همین داستان هایی که میخوانی و مطمئنی هیچ وقت توی زندگیت اتفاق نمی افتاد اما چیزی یاد میگیری...همین نوشتنی که با ان ارام میشوی و میفهمی کجای دلت دارد لنگ لنگ راه می اید با تو ....همین ارزوها و خاسته ها که به بودنت معنا داده دخترک دیوانه سر به هوا...خیلی راه داری دخترک تا به اقیانوس برسی.....دخترک یادت باشد خدا خنده می زند به چشم های روشن.....
+دیگر نمی خواهم دلتنگ باشم.....نمی خواهم.....نمی خواهم.....