چند نفری آمده اند و ته دل ماه مان را خالی که بود خالی تر هم کرده اند...ماه مان طفلکی ساده من هم نشسته هفت ساعت تمام به مزخرفات ان ها گوش داده....به ماه مان گفته اند بزن دهنش اگه گوش نمی کنه دخترم مگه این همه خود سر میشه چرا اجازه میدی خودش تصمیم بگیره؟....اگه عقل داشت و شعور الان خونه شوهرش بود و دوتا بچه داشت....هم سن و سالای این الان دارن یه زندگی می چرخونن....گفته اند شوهرش بده بره سر خونه و زندگیش ...مگه دخترم تا این سن خونه باباش می مونه؟....یکی دوسال دیگه هیچکی نمیاد بگیرتشا....بعد از گرگ های جامعه گفته اند که من را یک لقمه میکنند...ماه مان گناهی ندارد....ماه مان همیشه نگران است همیشه....ماه مان یکبار یکبار قبل ترها شش قرن پیش التماسم کرد که راهم اشتباه است تا حرفش را گوش کنم....نکردم....بالای قله بودم توی اوج....سقوط کردم....خودم...دلم....این روزها هم با چشم های نگران التماسم میکند....حرف نمی زند اما می دانم ته دلش چه می خواهد....می دانم وقتی سر سجاده می نشیند و نماز هایش طولانی می شود و چشم هایش قرمز....نگران است....نگران من خودرای....نمی دانم مردم کار و زندگی ندارند که می نشیند و برای دیگران تصمیم میگیرن؟....با حرف های صد من یه غازشان ته دل مادری که نگران است را خالی تر می کنن؟....یعنی من انقدر بی شعورم که اجازه بدهم کسی دیگر برایم تصمیم بگیرد؟انقدر بدبخت شده ام که زنی بی سواد و عوام که چیزی از دنیای دختر نمی داند جز اینکه یک عدد شوهر پیدا کند و حالا مهم نیست شوهرش چه خری است؟فقط یک عدد جنس نر و بعد ان هم بچه دار بشود و کهنه بشورد....من چقدر باید بدبخت باشم که اجازه بدهم این ادم ها برایم تصمیم بگیرند؟....نشسته بودم پشت پنجره و چیلیک چیلیک اشک می ریختم....ماه مان برایم میوه اورده بود....چشم های اشک بارم را که دید دست های سردم را گرفت و گفت نبات چته دختر؟....گفتم تو هم مثل بقیه فک میکنی؟تو هم فک میکنی من دختر ترشیده ام؟تو هم فک میکنی هر خری که از راه میرسه بهش بله بگم؟تو هم فک میکنی نباید پیشرفت کنم نباید دنبال چیزی که دوست دارم برم نباید...اصلن جهنم درس و کار هزار کوفت دیگه....تو فک میکنی من الان به یه خری بله بگم که نمیخامش....اینجوری خوشبختم؟بدون عشق خوشبختم؟......ماه مان میگویدنه......هر جور که فک میکنی درسته زندگی کن... فک میکنی من از همون اول این شکلی بودم دختر؟منم جوون بودم....منم ارزو داشتم....منم عاشق شدم....منم قصه ی یواشکی دارم..منم این روزا رو گزوندم ...من برای ارزوهام جنگیدم.....نبات میفهممت دختر....میفهممت که نمیخام بیشتر از این غصه بخوری.....سرم را می گذارم روی پاهایش....موهایم را میگذارد پشت گوش م و میگوید نبات تو رو به خدااونجور که فک میکنی و دوس داری زندگی کن...نه برای من و اقاجونت...برا دل خودت زندگی کن.....اشک هایم قل می خورد روی صورتم و بعد می افتاد روی دامن آبی ش.....
+در محضر خدا:خدایا این روزها که تمام ترس و دلهره را ریخته ای به دلم و بیشتر از اینکه انتظار مهربانی را داشته باشم انتظار غیظت را دارم....انتظار متلاشی کردن تمام دل و ارزویم را....خدایا یادت هست چقدر برایت شعر میخواندم و قصه میگفتم؟....یادت رفته که این طور داری میترسانیم؟....باور کن انقدر که نامهربانی تو میترسم از جنگ و موشک و خمپاره نمی ترسم....از مرگ نمی ترسم.....خدایا تا کی باید با این اخلاق گنده ات مدارا کنم؟....چقدر بدی تو....خدایا من چقدر بنده بی ادبی هستم.....من کی یاد میگیرم با ادب با تو حرف بزنم؟کی قراراست یاد بگیرم نق هایم را سر تو نزنم؟خداهه هر کجای دنیا که بروم سر این فلش دلم سمت توست....هوای دلم را داشته باش...خدایا یاد میگیرم که تو بزرگی...این را یک روزی یاد میگیرم....خدایا شکرت ....
+این روزا اونقدر حالم بده که اصلن تمرکز ندارم چیزای ساده یادم نمیاد گوشی تو دستم بود و داشتم به اقا جون زنگ میزدم و از اون ور به ماه مان غر میزدم که گوشیم نیست ...هیچ مطلبی یادم نمیاد ...همش تیکه تیکه حرف میزنم و اصلن یادم میره چی میخام بگم این روزا کی تموم میشه....
*جای خالیتو تو دلم با کی پر کنم؟