من یک راز دارم.
خدا رازم را فهمیده.
حالا باید به خدا باج بدهم.
اگر رازم را فاش کند من دیگر رازی ندارم.
من بدون رازم خواهم مرد.
باید بنویسم از این روزهای پر از ترس و دلهره.....از روزهای پر از تردید....از پاییزی که تا پشت پنجره امده.....از گربه ای که توی کوچه انگار دنبال غذامیگردد....از دلی که تنگ است....از نهایت استیصال و درماندگی این روزهایم....از اشتباه هایی که دارد من را به مرز دیوانگی میکشاند....از خطی که برای همیشه خاموش شد....از موهایی که کوتاه شد.....از روزی که سه شنبه نیست و من یا ارحم الراحمین را هزاربار زمزمه کردم در عرفه......زن قصه ام بهار است....دلم تنگ است برای مرد...یکی بیاید حاجیلو را خفه کند تا من را زنده زنده نسوزانده ....نیامده بودم که این ها را بنویسم....نوشتم؟.....صد سال ازگار است میخواهم این را بنویسم من از خدا می ترسم حالا می نویسم.....خدا شده برایم لولوی بچگی ها که با کار بدی ماه مان احضارش می کرد و من شب ها از ترس.....این شب ها هم می ترسم می ترسم هی می گویم خداهه منو ببخش....بعد می ترسم بیشتر....سجده میکنم خدای باران و اسمان را.....میگویم من را ببخش....باید بنویسم من دارم خیلی بد می شوم.....
هذیان نوشتم تبم بالاست من را ببخشید