خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

در محضر خدا:حال بدم را دیدی؟....ترس و دلهره ام را؟.....دیدی دلم یک جور عجیبی گرفته و دلتنگ شده....دلتنگی که جان م را دارد می گیرد....دیدی لاک قرمز نتوانست کاری کند ...دیدی با رنگی رنگی کردن دنیایم حالم خوب نمی شود...دیدی گوشواره های پروانه ای بالم نشدن تا من را ببرن تا دورها.....سر اجاق بودم...میخاستم شیر سوپ شیرم را بریزم...هی هم میزدم تا اندازه دستم بیاید....آقا جان سوپی که مزه شیر بدهد را دوست ندارد و حواسم بود و ته قلبم غمگین بودم برای دلتنگی های که هوار می شود توی دلم....ترس هایی که دلم را می لرزاند.....نزدیک غروب بود سمیرا زنگ میزند...میگوید اماده شو یه نیم ساعت دیگه جلو درتونم بریم بیرون....هنوز به ته خیابان نرسیده بودیم که صدای اذان می اید سمیرابه رسم ادب اهنگ را خاموش میکند میگوید اول بریم نماز؟ بی هوا سر از مسجدی در می اوریم که حتی اسمش را هم نشنیده بودیم.....*جان قارداش....قامت می بندیم به ستار العیوب بودنت....نماز که تمام شد خانم خادم مسجد آشنا در بیاید و با حرف و حرف ببینیم هیچ کس توی مسجد نمانده جز ما سه نفر....خانم مهربان دستمان را بگیرد و ببرد سمت محراب و بگوید حاجتتان را از محمد ص بگیرید....من مات بمانم که تو بغض های بی رنگم را ببینی و بخاهی دلم را رنگی رنگی کنی....توی محراب بغضم بشکند فقط اشک شوم و ببارم بی هیچ حرفی....خداهه ظرف دل م کوچک است....خیلی کوچک با مشکلی خیلی کوچک این دنیا زود میشکنم و اخم میکنم و قهر میکنم و بی قرار می شوم....خداهه تو بزرگی....انقدر بزرگ که من نمی بینم چقدر بزرگی....خداهه سیاهی ها تمام دلم را گرفته و دارم دور می شوم بس که با من نامهربان هستی....خداهه سمیرا گفت تو خدای به این بزرگی داری نترس....تو همین مشکلات و درداست که رشد پیدا میکنی و بزرگ میشی...دختر حواست باشه ناامید نشی خدا تواوج اوج دردات دستاتو میگیره...من به دست های تو فکر میکنم ....خداهه هوای دلم سرد است ...بغلم میکنی تا گرم شوم؟....دست هایم دارند یخ میزنن ....امروز حس کردم حواست هست....مگر من از این دنیا چه میخواهم جز مهربانیت را....جز ...جز...ستار العیوب بودنت...ادامه اش غفار الذنوب بودنت...میشود؟

*جان ِ برادر

۲۸ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۰۳
نبات