خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

صبح که چشم هایم را باز کردم به مرد فکر کردم.....به اینکه الان که وقت برداشت محصول است او هم حتما توی روستاست....دلم میخاست یک بار دیگر ببینمش.....صبحانه ام را نان محلی تازه که توی تنوری که از زمین کنده شده می پختن و بویش تا ده کوچه آن ورتر می رود و مست میکند را با کره محلی و سر شیر که دوست خانوم جان برایم اورده بود خوردم و بعد بلوز چهار خانه لیمویی رنگ برادرک را با شلوار جین پوشیدم و کلاه حصیری را برداشتم و سمت باغ مرد رفتم.....مرد را توی بارگاه دیدم و بلند سلام دادم....نگاهم کرد و با سر سلامم را داد....میگوید ببین کل محصولم امسال همین شد....امسال یه خوشه بزرگ نچیدم هر چی بود خوشه های کوچیک بود خسته شدم ....انگور چینی نبود که مرگ بود.....وقتی حرف می زد نگاهش میکردم تا توی ذهنم بسپارم ....وقتی دید دارم نگاهش میکنم ان هم این همه دقیق گفت شبیه جنگلیا شدم؟...خندیدم ....می نشینیم زیرسایه درخت گردو....ببعد برایم حرف میزند...حرف که نه گله می کند از روزگاربد کشاورزی و از خدا....از سرما و تگرگ اردی بهشت ماه میگوید که گل انگور ها را ریخت و بعد از گرمای مرداد که انگور ها را خشک کرد از کم ابی و تمام شدن شارژ موتور خانه....و حالا توی شهریور ماه از ابر های خاکستری که دل همه کشاورز ها را می لرزاند....میگویم چند ساله که محصول خوب بودو زیاد حالا یه امسال خداهه دلش نخاسته بده زوره؟....توی چشم هایش تعجب را میبینم و میگوید خداهه؟؟؟؟...از امید میگویم و روزی که خدا سهم همه را جدا کرده و خسیس نیست....میگویم دلم زالزالک های وحشی میخواد و سنجد..بریم جنگل؟....لبخند می زند و میگوید بریم....توی راه چند خوشه انگور می چینیم تا توی چشمه بشوریم و چند تا هم گردو....علف های زیادی را می چیند و برای هر کدام هزار خاصیت را ردیف می کند و من از هر نگاه و حالتش عکس می اندازم....توی همه عکس ها لبخند می زند....آفتابش داغ بود میگویم من گشنمه بریم؟....میگوید مهمون من....می رویم سمت خانه اش....درخانه چوبی بود و از این ها که کوبه دارد...جلوی ایوانش پر بود از شمعدانی...حیاط خانه کوچک بود یک درخت زرد الو و گیلاس البالو و یک درخت بزرگ گرد کنار دیوار....دست هایم را توی حوض می شورم..حوضی که کنارش فلفل و خیار و گوجه کاشته بود...میگویم فلفل بچینم؟می گوید اگه میخوری بچین خیارم بچین که میخام بهت نهار ماست و خیار بدم...اشپزخانه اش کوچک بود...توی طاقچه اش پر بود از کتاب...نگاه میکنم و دانه به دانه اسمشان را می خوانم....می پرسد کدومشو خوندی؟....میگویم تقریبا هیچ کدوم....میپرسد پس بیا این ور رنگ کتابام میپره...میگویم شخصیت ادما رو میشه از رو کتابای که خوندن شناخت...میگوید پس من جزیزه ناشناخته ام فعلن.....سفره کوچکش را باز می کند.....برایم توی ظرف سفالی ماست محلی با خیار محلی و پونه و گل محمدی درست می کند و می ریزد و یک لیوان اب و نان خشک شده که تویش تیلید کنم...توی پارچ و لیوان سفالی هم برایم دوغ محلی می ریزد.....می پرسد چرا اومدی روستا؟....می گویم بیزارم از صدای ماشین و بوی شهر....اینجا ارامشش ادمو میگیره ....همه چیز یادت میره....تو لحظه زندگی میکنی...اینجا سکوته...اینجا سبزه سبزه برگای گردو..سبز درخت های انگور...سبزه سبز....اینجا همش سبزه...می پرسد الان خوبی؟....میگویم اوهوم.....میگوید همین خوبه..همیشه خوب باش......ابرهای سیاه دوباره حمله میکنن به روستا.....صدای رعد و برق می اید....باد غوغا میکند....میرود پشت پنجره و میگوید این هوا داره دل همه رو خون میکنه....ایه الکرسی میخوانم و فوت میکنم به سمت اسمان و میگویم ابرای سیاه نبارید لطفا....میخندد بلند میخندد بیرون خانه باد غوغا می کند و من توی خانه کاه گلی کنار مردی غریبه چیزی جز ارامش خوشایند حس نمیکنم...... 

*دیروز غروب بارون اشک منو در اورد که نیستی....

*بلاگفا دوباره ترکیده:(

۲۷ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۵۲
نبات