خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

من برگشتم....به همان دغدغه های دیروز...به اتاق م....به پنجره...به درخت پشت پنجره....به عطر یاس....به روزمرگی...به کتاب های خوبم....به تلفن....به بدو بدو کردن هایم....به نگرانی های ماه مان....به بحث های همیشگی با اقا جان....به اب سنگین شهرم....به ترافیک به ادم های بی حوصله پشت چراغ قرمز....به صدای ماشین های پشت پنجره....به دیر شدن ها....به مقنعه اتو نشده ...خط چشم ریخته شده....به خبرهای جنگ وزلزله و سیل....به بالا و پایین شدن دلار...من برگشتم به نبات....به نبات بی خیال که تمام دنیایش دلش است....دلی که شاید بخواهد دوباره بلرزد....کاش بلرزد....

۲۶ شهریور ۹۴ ، ۲۰:۳۲
نبات