دلم گرفته.....از آن دل گرفتگی های که می دانم برای کیست.....هر چقدر بخواهم بنویسم و بگویم بیهوده است و اب در هاون کوبیدن.....دلم گرفته نمی شود نوشت....خسته ام....روزهایم دارن کش می ایند و تمام نمی شوند....چقدر خوب است که می شود افسردگی را انداخت گردن این هورمون ها.....یک قرص قرمز بخوری و دیگر هیچ کس نمی پرسد چرا حالت بده؟چرا ناراحتی؟چرا دمغی....افسردگی و حال بد دوباره برگشته و من به طور معجزه اسایی دوم شهریور را فراموش کردم.....من دوم شهریور امسال اصلن نفهمیدم که دوم شهریور است.....نمیدانم بگذارم به حساب خوبی یا بدی روزگار....دیگر نمی پرسم او کجاست؟چه می کند؟میخندد؟غمگین است؟دقیقا الان چه میکند؟......دلهره و ترس می ریزد توی لحظه هایم و من.....فقط چشم هایم را می بندم و فرداها را انتظار میکشم....فرداهایی که خیلی وقت است امده و من هنوز منتظرم....باید کاری کنم....باید فرار کنم از خودم....باید بدوم تا همه فرداها...باید اشک بریزم....دلم رفتن میخواهد....دلم میخواهد جایی بروم که این نبات را با خودم نبرم....کاش میشد خودم را جایی گم کنم و دیگر هرگز پیدا نکنم.....دلم میخواهد این همه دل تنگی را بدوم تا بی نهایت....سر به کوه و دشت بگذارم و ببینم ادامه همه زندگی همین دل تنگی است یا.....
این روزها هر کس که صدایم را می شنود می پرسد سرما خوردی؟خوابی؟چرا گرفته اس صدات انقد؟.....هیچ کس قد سمانه من را نشناخت که امروز پشت گوشی گفت حال دلت خرابه که صدات داره میگه.....آخ که این کهنه رفیق را باید مُرد....
چند روزی است که مهرشاد حاجیلو با اهنگ می خاهمت شده رفیق گرمابه و گلستانم.....دارد من را تا مرز جنون میکشاند.....
یک دیروزهایی بود که می ترسیدم از رفتن....از سفر....بغض می شدم و می باریدم....بیزار بودم از هر چه رفتن ...حرف رفتن که میشد دلم هری می ریخت پایین و دلم میلرزید....اشک می ریختم و التماس که ای ادم های زندگی من نروید...بمانید..اما دیگر مثل دیروزها از رفتن هراسی ندارم.....چمدان قهوه ایم را بسته ام.....سجاده سبز و قران کوچکم را برداشته ام،سعدی را مسواک و خمیر دندان و دوربین م را.....نمیخاهم بروم سواحل ماداگاسکارا یا جنگل های امازون....میخاهم بروم روستای پدری.....چشم های نگران ماه مان را جا میگذارم پشت سرم.....میروم تا هزار توی دلم را بگردم شاید ردی نشانی از بی نشانم پیدا کنم.....
درمحضر خدا:بی انصافیست......اقای خدا من را که یاد دادی با تمام نداشته های دنیا کناربیایم چرا نمی توانم با نداشتن تو کنار بیایم....چرا این را یادم نمیدهی؟...چرا هر بار که نامت را می اورم و اشک نی نی میکند پشت چشم هایم....نخ تسبیح حرف هایم با تو همیشه پاره میشود وقتی به جای حرف بغض چنگ می اندازد به گلویم.....چرا من یاد نمیگیرم بغلت را ندارم.....