خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

بعد قرنی رفته بودم مسجد...ذوق چادر ساده ام را میکردم که سوغات مکه بود....ماه مان عجله داشت خودش تنهایی رفت...و من فقط دلم مسجدمیخاست.....ارام قدم بر میداشتم...هوا عجیب خنک و دلنشین بود....وقتی رسیدم نماز مغرب را خوانده بودن و من تنهایی قامت بستم به مهربانی خدایِ ....مهربان؟؟؟.....بعد نماز هنوز ذکر تسبیحاتم تمام نشده بود که چند خانم صف جلویی شروع کردن به حرف زدن....خانمی میگفت داداشم خیلی خجالتی برای همینه که به ما گفته زن انتخاب کنیم خیلی ارومه.....خانم بغلیش میگفت من دو تا دختر دارم دو تاشم درس خوندن بزرگه فوق لیسانسه کوچیکه لیسانس ...یکیش 27 سالشه اون یکی هم 24سالشه....خانم اولی میگوید دادشم 35 سالشه.....درس نخونده دیپلم که گرفت به جای گرفتن دفترچه دانشگاه رفت دفترچه سربازی گرفت و بعدشم توشرکت مشغول شده خونه و ماشین داره....امان از دخترای امروزی اول مهریه میخان خونه میخان سندش به نامشون بشه حالا اونم معلوم نیست بسازن یا قهرکنن برگردن خونه باباشون....خانم صاحب دو دختر میگوید نه دخترای من اینجوری نیستن بسازن بلاخره زندگی سختی داره.بالا و پایین داره...و بعد ادرس خانه اشان را میدهد به خواهر پسرک...توی ذکر های تسبیحم به این فکر میکردم که مادر دخترها چقدر به دخترهایش خیانت میکند....قبول که اگر دختری انقدر نجیب بود که برای خودش دنبال شوهر نگشت و منتظر ماند تا کسی در خانه را بزند باید معرفی شود توسط دوست و اشنا حتی مادر گرامی....اما باید بدانیم که دخترها خیار و گوجه نیستن که حالا اقای محترم پسر بیاید و بین دو خواهر یکی را انتخاب کند....و اگر بزرگ تر را انتخاب نکند و کوچک تر را انتخاب کند مادرش می داند چه بلای سر غرور و شخصیت دخترکش می اورد؟؟؟؟....نمی داند....زن صاحب دو دختر خداحافظی میکند و میرود و قرار میگذارند برای فردا ساعت 5 که خواهرک دست برادرگنده اش را بگیرد نکند گم شودو ببرد ببینید دخترهای بخت برگشته را می پسندد یا نه...لابدمادر هم با یک عالم خبرهای خوب از خاستگار به خانه می رود....قران کوچکم را باز میکنم که بخوانم سوره یس را تا خداهه قلب ناارامم را ارام کند....خواهر پسرک هنوز نشسته بود دنبال موردهای جدیدی میگشت و با خانم دیگری سر صحبت را باز میکند و خانم که من چهره اش را نمی دیدم و فقط صدایش را می شنیدم از دختر همسایه اشان میگوید....میگوید دختر خیلی خوبیه خیاط ماهری قیافشم معمولیه 20سالش که بود خاستگار داشت اما چون خواهر بزرگ داشته مادرش نمیده الان دو تاشم موندن دختره 30سال داره ....آخ که چقدر این حرف ها تلخ است....خانم همسایه ادامه میدهد و میگوید من الان چند ساله با اینا همسایه ام از دیوار صدا در میاد از این دختره نه....خواهرک پسرک میگوید برادر من 35 سالشه دختره سنش زیاد نیست؟حالا میایم ببینیم به قول معروف علف باید به دهن بزی شیرین بیاد دیگه......قران م را می بندم و دنبال ماه مان میگردم....ان خانم های محترم را ترک میکنم و با خودم میگویم چرا دخترکان سرزمین من هنوز یاد نگرفتن که به خودشان احترام بگذارند؟...همین ها که مادر شده اند امروز،دیروز دختر نبودن....دیروز از بعضی حرف ها دلشان نمیگرفت....دیروزهاکه خودشان دختر بودن شعار ندادن ما نجابت داریم......کارشان در ظاهر خیر است اما من باطنش را قبول ندارم باطن کار اشکال دارد....باطن کار زشت است.....باطنش این بود که پسرک مهم نبود که یک کارگر ساده است و دخترک ها تحصیل کرده اند....با طنش مهم نبود که بپرسی خانم برادر شما که این همه کمالات دارد چرا تا به حال زن نبرده؟....خجالتی بودن برای یک مرد یک عیب بزرگ است ..انقدر خجالتی است که نمیتواند حرف بزند و شما شدید دیلماجش...(همان مترجم)....درس میخانده؟نه....چه عیبی داشته که تا به حال زن نگرفته؟اخلاقش بد است؟خسیس است؟لوچ است؟کوتاه است؟بلند است؟چاق است؟ و ....چون پسر است و حق انتخاب دارد مهم نیست مهم این است که دخترک مورد نظر باید زیبا باشد خانم باشد از هر انگشتش هزار هنر ببارد جهازش کامل باشد....مهریه اش پایین باشد.. از خانواده خوبی باشد...اجتماعی باشد حدالامکان یک منبع درامدی هم داشته باشد..دندان هایش صاف و ردیف باشد و کرم خورده نباشد.....مهم نیست اقای پسر سنش چقد است اما دختر خانم در هر صورت باید 20خورده ای سال باشد...باید اندام خوبی داشته باشد لاغر نباشد چاق نباشد...کوتاه نباشد ...دراز نباشد......باید تا همیشه دختر طراوت و تازگی داشته باشد...این را هم قبول که سن دختر در هر صورت باید کوچکتر از پسر باشد چون به هر حال دختر است که زایمان میکند و زودتر پژمرده می شود...دختر باید نجیب باشد و سر به زیر و به راه باشد....مهم نیست که پسرک جوانی اش چگونه و چطور سپری شده....مهم نیست پسرک رفیق باز هست یا نه....پسرک همین که دلش بخواهد دختری را انتخاب کند بس است .....یادم باشد اگر روزی مادرپسرک شدم به او یاد بدهم دخترها تماما زیبا هستند....تو درون دخترک را ببین....یادم باشد به او بگویم اگر روزی خاستی زن ببری دل دخترک را انتخاب کن نه چشم هایش را.....یادم باشد به او یاد بدهم اصل را بچسبد نه فرع را....اصل هم وجود خود دخترک است نه.....

یادمان باشد دخترکان سرزمینمان زیبا هستند....خیلی زیبا....یادمان باشد خدای مهربان دختر ها را دلحریر افریده....ظریف افریده....مراقب دلشان باشیم که نشکنند....

+آرزوی خوشبختی تک تک دخترهای سرزمینم را دارم....

+خدایا ممنون برای اینکه تنم سالم است و میتوانم بدون اینکه حالم بد شود روزه ام را بگیرم .....خدایا ممنون که توفیق بندگی ات را می دهی....خدایا هزار بار ممنون که این روزها من را مهمان خانه ات کرده ای....خدایا ممنون که نسیمت میوزد که گرمم نشود....خدایا ممنون برای اب زلالی که میتوانم بنوشم.....خدایا باش....مهربان باش با من نامهربان....

۰۹ تیر ۹۴ ، ۲۳:۲۰
نبات