خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

خدا خنده می زند به چشــم های روشن م

از اینجا شروع میکنم
که تو خوبی
نه انقدر خوب که از تو شروع کنم
پس
از انجا شروع میکنم
که خدا خوبست
آنقدرکه چون تو خوبی را خلق می کند
پس اگر هفتصد سال پیش را به یاد نداری
یاتو انقدر خوب نبودی
که خلقت کند خدا...
یا من بلد نبودم شروع کنم....

کنار رودخانه نشسته بودم و ماه مان داشت چای زغالی آماده می کرد...سردم می شود و می روم کنار آتش....گرمای دلنشینی را روی گونه های م حس می کنم....ماه مان اشک هایم را پاک می کند و می گوید این از من بشنو...از کسی که خیلی دوست داره...از کسی که سرد و گرم روزگار چشیده...از مادر بشنو....دخترم این تجربه ی خیلی از آدم هاست....زندگی کردن بدون دوست داشتن کسی سخته،تلخه...اصلا زندگی نیست....روح نداره....عشق بورز و دوست داشته باش.... 

۰ نظر ۱۱ مهر ۰۰ ، ۱۵:۵۰
نبات

کافیه به اندازه کافی شجاع باشی تا بتونی بپری...پرواز کنی....قبل از اینکه ترس هات تو رو ببلعه...قبل از اینکه تو اشکات غرق بشی...قبل از اینکه ناامیدی رویاهاتو بدزده..قبل اینکه زخم هات عمیق تر بشه....فقط کافی کمی شجاع باشی تا بتونی رویاهاتو بغل کنی....

 

۲۲ شهریور ۰۰ ، ۱۴:۵۰
نبات

من همون عروسی بودم که مثل بقیه عروس ها ساعت ست با داماد نخواست....سرویس طلا گردنش ننداخت....گوشواره روی نرمه گوشش ننداخت...من عروسی بودم که مثل همه ی عروس ها موهام رنگ نشد و چشماهام لنز نداشت.....اما با وجود همه ی این ها عروس بودم...

من عروسی بودم وقتی تمام مزون ها و ژورنال ها و صفحه های عروسی پر از لباس های آستین پفی و تورهای بلند و یقه های باز بود...لباس ساده برداشتم که پف نداشت و توی تمام گل های سفید و قرمز عشق...گل های رز صورتی انتخاب م شد...

من عروسی با موهای بلند سنجاق شده به توربان و لبخند صورتی و لباس بلند ساده که همیشه دلم می خواست شدم....

۲۰ شهریور ۰۰ ، ۲۱:۱۷
نبات

نگران م بود...گفت شنبه میری  واکسن بزنی؟....گفتم نه....حرف زد دلیل و برهان آورد ...من هنوز تصمیمی برای زدن واکسن نگرفته بودم....اما او نگران م بود...نگران جان من و زندگی من...نگران باهم بودن هایمان....و من توی صدایش موجی از عشق را می شنیدم....تلاطم طوفانی دوست داشتنش را....چه دلنشین بود برای م....سرکش شده ام برای دوست داشتنش....باغی ام می کند که بخواهمش....دل م می خواست بگویم بودن تو برای م واکسن فایزر است....هیچ چیزی در این دنیا به اندازه دست بردن لای موهایت برای م لذت بخش نیست....بگویم حالا دیگر می توانم  به غیر از خودم هم به کس دیگری اعتماد کنم و نترسم...چشم های م را ببندم و فرداهای م را روشن تر از خورشید تصور کنم و سبز تر از جنگل و آبی تر از آبی آسمان....با صدای نفس هایش آرام می گیرم....

۱۰ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۱۳
نبات

باید یاد بگیرم رابطه را بکارم....نور وآب و نوازش بدهم تا بزرگ شود و بتوانم زیر سایه اش عاشقی کنم....

۰۷ شهریور ۰۰ ، ۱۵:۲۱
نبات

وَالْعَصْرِ، إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ، إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ

مسلمان های صدر اسلام موقع خداحافظی  این سوره را برای هم می خوانند...لابد نمی خواستن زیان کنند.... انسان در دنیا مانند یخ فروشى است که هر لحظه سرمایه‏اش آب مى‏شود و باید هرچه زودتر آن را بفروشد و گرنه خسارت کرده است.لحظه های جوانی م،حال خوب م،ذره ذره دارد آب می شود و متوجه نیستم که این روزهایم هیچ گاه برنمیگردد...دارم فکر می کنم توی این سال ها عمر، توان،استعدادم را به چه فروختم؟به مدرک،به ارتقا شغلی و کار و پول و عزت های دنیایی؟به لحظه های گذری....هیچ گاه دل م نمی خواست ببازم...همیشه تلاش کردم برنده باشم و توی بازی دنیا هم دلم برد می خواهد....علی می گوید بهای شما جز بهشت نیست...بهشت همان انسانیت است...همان ایمان....همان تقوا و عمل صالح....حق....صبر....و من چنگ می اندازم به همین ها تا ضرر نکنم...تا مفت نفروشم دنیایم را...جوانی ام را...

*عنوان هایده

 

۰۳ مرداد ۰۰ ، ۱۱:۵۰
نبات

مَا لِی کُلَّمَا قُلْتُ قَدْ صَلَحَتْ سَرِیرَتِی          

وَ قَرُبَ مِنْ مَجَالِسِ التَّوَّابِینَ مَجْلِسِی،  

عَرَضَتْ لِی بَلِیَّهٌ أَزَالَتْ قَدَمِی               

چه شد که هر چه با خود عهد کرده 

و گفتم که از این پس نیکو خواهم شد 

و به مجامع اهل توبه و مقام توابین نزدیک خواهم شد 

حادثه‏ اى پیش آمدکه به عهد ثابت قدم نماندم 

و آن حادثه میان من و خدمتت حایل گردید...

 

به گذشته فکر می کنم...به راه های رفته ام....گربه ی بغض چنگ میاندازد به گلویم.....اشک نی نی می کند توی چشم هایم...پر می شوم از حسرت...کاش میشد بعضی اتفاق ها نمیافتاد....

+این روزها خدایم را با ستارالعیوب صدا میزنم....

 

۲۸ تیر ۰۰ ، ۱۱:۴۵
نبات

 امام على علیه السلام :عَوِّدْ نَفْسَکَ الْجَمیلَ فَبِاعْتیادِکَ اِیّاهُ یَعودُ لَذیذا؛

خودت را به کارهاى زیبا عادت بده که اگر به آنها عادت کنى، برایت لذت بخش مى شوند.

 

دارم به عادت های سازنده فکر میکنم....شاید قشنگ ترین و زیباترین کاری که والدین برای بچه هایشان می توانند انجام بدهند،ایجاد کردن عادت های پسندیده در فرزندانشان می باشد...عادت هاست که زندگی ما را تغییر میدهد و زندگی ما را میسازند...عادت های خوب مثل معجزه است....عادت کردن به خوشرو بودن،عادت به کتاب خواندن،عادت به  غذای سالم خوردن،عادت ورزش کردن،عادت به منظم بودن،عادت به احترام گذاشتن به بزرگ ترها،عادت به  خوب موسیقی گوش دادن ،عادت به فیلم خوب دیدن...عادت های خوب میراث خوبی است که می شود برای بچه هایمان بگذاریم....ما به همه چیز عادت می کنیم و چقدر خوب است که به چیز های خوب عادت کنیم....عادت کنیم تحت هر شرایطی با صداقت صحبت کنیم،عادت کنیم به راز دار بودن...

 

+می خواهم روزه ی سکوت را عادت کنم....این آخری ها زبانم خیلی لق لقه شده بود و خیلی چیز ها را به زبان می آورد....باید عادت های مثل نق زدن را کنار بگذارم،هر جا که خواستم نق بزنم روزه ی سکوت بگیرم،هر جا خواستم گله کنم روزه ی سکوت بگیرم...باید تمیرن کنم اراده ام را تقویت کنم و هر بار که زبان م تلخ شد شیرینش کنم،با حرف های خوبی که می توانم از طرف مقابل بزنم...باید یاد بگیرم تلخی زبان م را شیرین کنم....

 

+می گویم این خوب است که من را به خوش صحبتی بشناسن،به خوشرو بودن،به آرام بودن ...باید عادت کنم به خوب بودن های همیشگی....

۲۷ تیر ۰۰ ، ۱۵:۵۰
نبات

این روزها باید شاد و مست و ملنگ و عاشق باشم...دختری ترگل و ورگل و سر خوش....اما یک دلهره ی عجیبی دارم...یک دلهره ی غریب...چیزی شبیه به عذاب وجدان...بی قرارم....

 

۲۰ تیر ۰۰ ، ۱۴:۱۴
نبات

کنار هم راه میرفتیم و من تند تند خبرهارا میدادم به او...اتفاق های که افتاده بود با تمام جزئیات به همراه فکرهایم، برایش تعریف می کردم ....گفتم خب تو چرا ساکتی؟توهم حرف بزن...گفت از وقتی که اومدیم تو یکریز داری حرف می زنی،مجال نمیدی که....نگاهش کردم برای چشم های خسته اش دل م رفت....با خودم فکر کردم حالا که دارم بدون خجالت تمام مکنونات قلب م را برایش می گویم او را جزوی از خودم میدانم لابد از نشانه های عاشقی همین است....

+سال ها قبل گفته بودم تو هم حرف بزن گفته بود آخه تو قشنگ حرف میزنی .....

الحمدالله حال دل م خوب است...این روزها ذهن و دل م درگیر است....ان شالله که خیر است و همه اش باعث رشد من خواهد شد...

 

۰۳ تیر ۰۰ ، ۰۹:۵۲
نبات

به هر طرف که می روم دنبال تو می گردم....هر کس را که صدا می زنم منتظرم تو جواب بدهی....راهی را که میروم انتظار دارم تو در انتهای راه منتظرم باشی....دست یاری برای هر کسی دراز می کنم منتظرم تو دست هایم را بگیری.....هدف و ته راهم فقط توی خدای مهربان م...از دنیای جدید می ترسم....خیلی می ترسم...آمده ام آغوش تو و دست هایم را دور گردنت حلقه کرده ام....تو حواست هست به گنجشک کوچک دل م؟...بغل تو امن است....امن تر از تو سراغ ندارم....قدبلند تر از؟باز هم خودتی...قوی تر از آقا جان م باز هم تویی....خدایا می نویسم که یادم بماند....شبیه به معجزه است این روزها....آخرش را نمی دانم خوب است یا نه....نگران نیستم چون توی بغل تو من امنم...آرامم....

 

۰۱ تیر ۰۰ ، ۱۶:۰۷
نبات

مثل آن شاخه جوانی که شکوفه داده و با هر نسیم دل کشاورز میلرزد ....این روزها دل من هم میلرزد....

۲۶ خرداد ۰۰ ، ۱۰:۲۱
نبات

پرده سفید توری را کنار می کشم و نور می تابدبه دیوارروشن خانه ام....زل می زنم توی آیینه به چشم های سیاهم.....پیراهن کوتاه آبی با گل های بابونه را تن می کنم ...موهای م را پریشان می کنم....گیره کوچک گل چاربرگ را سنجاق می کنم به موهایم....لبخندم را صورتی  می کنم...ناخن های م را با گل های پیراهن م یکی می کنم....نگاه می کنم به عشق....چشم های م این روزها دم به دم رنگ عوض می کند...ازمهر به دوست داشتن و از دوست داشتن به عشق....بوی کیک شکلاتی پیچیده توی خانه....کتری می جوشد....چای  دم می کنم....آبپاش را برمیدارم و به گل های سبز خانه م آب میدهم...فرزاد دارد برای خودش میخواند تو مال منی بگو تا کی،کجا می خوای دل  ببری......من ضرب می گیرم و می چرخم و می رقصم...برای خانه سبز دل م ،رویا می بافم.....حال خوب من،حال زنی است که قرن ها در وجودم خواب بود و زنی زیبا،عاشق و و صبور....که این روزها با لمس مهربانی دارد بیدار میشود....کلید می چرخد توی خانه ی دل م....من سبز می شوم

 

۲۴ خرداد ۰۰ ، ۱۶:۱۴
نبات

همیشه چیزی هست که بخواهی بدست بیاوری یا کاری را تمام کنی که نفس راحت بکشی.......همیشه دنبال چیزی هستی که نداری...آماده ای برای غر زدن،نق زدن....همیشه فکر می کنی اگر این کارو انجام بدم امتحان،سفر،بیماری،پیدا کردن کار،بازنشسته شدن....هر چیزی زندگیم گل و بلبل میشه...اما به یقین تا چیزی تمام شود،چیز دیگری شروع می شود....ماه مان می گوید چشم آدمی را فقط خاک پر می کند....این عادت فکری باعث می شود طعم واقعی زندگی را نچشی...زندگی همین است با همین دغدغه هایش....

۰۲ خرداد ۰۰ ، ۱۲:۰۲
نبات

داشتم به گل های پیتوس م آب میدادم...دور همی دوستانه گرفته بودیم....ثریا گفت بود من وقتی برمیگردم گذشته پر از خشم میشم...پر از نفرت از اطرافیان م که چرا بعضی چیزها رو بهم تحمیل کردن،اگر می تونستم بعضی از این گذشته رو میریختم تو کیسه و میبردم می نداختم تو دریا....فاطمه گفته بود برای من خیلی سخته وقتی یه اهنگی جایی من رو یاد گذشته،آدمی که تلاش کردم فراموشش کنم وباز یادم میاد پر میشم از درد... من اگه برگردم به گذشته این انتخاب ها رو نخواهم داشت و این آدم های غلط زندگی رو انتخاب نمی کنم.....دست می کشم به برگ های گل هایم....گل م؟عکس گرفته بودم برای او فرستاده بودم گفته بودم ببین گل هام چقدر قشنگ هستن...گفته بوداونا که گل نیستن گیاه ن....جنگل کردی که خونه رو....من لبخند زده بودم....ثریا گفته بودبرج زهرمار میشم وقتی کسی من رو یاد گذشته م بندازه....گذشته؟دیروزها....آدم های که توی دیروزهایت مانده اند...فک کرده بودم به دیروزها یم....به اشتباه هایم....به نبودن ها و بودن ها،به تلخی و شیرینی....آبپاش را گذاشته بودم روی میز و ظرف توت را برمیدارم و میگذارم روی میز...می گویم من از بودن الان م راضی هستم....اشتباه های زیادی کردم....هنوز وقت دارم جبران کنم....شاید اگر اون اشتباه ها رو انجام نمیدادم الان اینجا نبودم....من راضی هستم از مسیر زندگی م....لبخندمیزنم....لبخندم درد نداشت....

۲۲ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۵:۰۱
نبات

خیلی کار هست که هنوز انجامش نداده ام...به آرزوهای م فکر می کنم و می بینم چقدر راه دارم برای رسیدنش....ذهنم آشفته است... تصمیم های جدیدی برای زندگی ام گرفته ام....دردهای م....گذشته ام...ترس هایم....غم هایم...نا امیدی م.....دویدن های هیچ م را....هزار هزار چیز دیگر هم سنجاق شده به دل م...به روزهای م...شجریان دارد توی گوش م می خواند دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد...چون بشد دلبر و با یار وفا دار چه کرد...به سال های زندگی ام فکر می کنم...به آذر ماه سال پیش...این دغدغه های که من را زنجیر کرده اند به امروزم نبودن...آن روزها خوشبخت بوده ام یا امروز...دل م می خواهد بروم یک جای دور...کسی را نبینم...نشنوم...من باشم و خانه ی پر از نورم...من باشم و عطر چای بهار نارنج...من باشم و گل های سبز خانه ام...من باشم و او....دل م می خواهد از همه چیز دور شوم....از همه چیز...باید بروم پیش مشاور...باید با کسی حرف بزنم....حرف های نگفته...سکوت م....تلخی دیگران...شده ام آونگ... بین دردها و غم های م دارم رفت و آمد می کنم.... 

+من وقتی عاشقش شدم که برای زخم های دل م مرهم شد....

۲۱ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۵:۵۲
نبات

 این  شب ها پنجره اتاق را نیمه باز می گذارم....هر وقت نسیم خنکی می وزد...نم نم بارانی می زند و عطر خوش خاک را بلند می کند وسوسه می شوم و میروم پای پنجره...نگاه می کنم به آسمان و درخت توت رو به روی خانه ....زل می زنم به آسمان و سکوت گوش می کنم....همه چیز زیباست اما حیف...حیف این روزها درد دارم...درد می کشم....فکر می کنم به باقی مانده آرزوهایم...به پس مانده ی از ایمان م...به عمرم...

۰۷ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۶:۰۷
نبات

قبل تر ها وقتی می نوشتم می دانستم کجا ایستاده ام و قرار است به کجا بروم....اما این روزها آنقدر آشفته ام...آنقدر هیچ چیزی سر جای خود نیست که نمی توانم تمرکز کنم و بنویسم....انگار همه چیز دست به دست هم داده که من در جریان زندگی نباشم....زندگی...زندگی...زندگی...زمین خورده ام..بد هم زمین خورده ام...صد البته که بلند می شوم  دوباره...گیریم که خسته باشم و غمگین و بی حوصله......

لحظه های م پر از تاریکی و دلهره است...این تاریکی دارد مرا می بلعد..تلخی این روزها دستش را گذاشته روی خرخره ام و رهایم نمی کند...اما یک کور سوی امیدی ...یک باریکه ی کوچکی از نور توی قلب م می گوید ادامه بده...دوام بیاور ....تمام می شود این روزها ....

 

۰۴ ارديبهشت ۰۰ ، ۱۴:۱۱
نبات

از صدای جیغ خودم از خواب پریدم...باز هم کابوس...کابوس دادگاه و دعوا و دویدن سوی سراب...صدای خنده های شیطانی....توی خواب هایم دارم می دوم...سجاده سبز راباز میکنم سمت نور...قامت که میبندم به مهربانی خدا گریه ام می گیرد....فکر می کنم به آرزوهای کوچک و بزرگم...به خواسته های م....نماز که تمام میشوددعا های بزرگ می کنم و برای خودم سکوت می شوم...مگرنه اینکه او بلد است سکوت را بخواند.... 

۲۵ بهمن ۹۹ ، ۱۵:۰۸
نبات

وَ حَنَاناً مِّن لَّدُنَّا وَ زَکَاةً وَکَانَ تَقِیّاً

و نیز از جانب خود، مهربانى و پاکى به او دادیم و او تقواپیشه بود.*

پرسیدم حنان یعنی چه؟گفته بود یعنی شفت کردن،عاطفه به خرج دادن....پرسیدم حنانی که خدا توی قرانش برای یحیی گفته یعنی چه؟کتابش را بست و نگاه کرد به نرگس های کنار پنجره آفتاب داشت غروب می کرد و صدای ربنا پیچید توی گوش م....ولبخند زد و گفت یعنی تحنن اللَّه یعنی خدا عجیب دوستش داشت و عشق می ورزید به او....اشک نی نی کرد توی چشم های م....یعنی هر وقت خدا را صدا میزد خدا می گفت جان دل م  یحیی؟؟؟....

دوباره رجب شد و خدا خودش را به مهربانی زده است.... تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَهً ....قصه یحیی توی ذهن م نقش می بندد...چقدر خوب است آدم خدای مهربانی داشته باشد که عاشقش باشد و هر بار صدایش بزنی بگوید جان م.....صدایش می زنم خدا.....اشک قل می خورد روی گونه ام و می شنوم که خدا می گوید....جان م...جان م....جان م....حال م خوش می شود....

۲۴ بهمن ۹۹ ، ۲۰:۲۶
نبات